تبليغاتX
کیمیا
باز هم ...از خون جوانان وطن... شنبه هشتم بهمن 1390 8:45
دیروز قصد داشتم نوای ((از خون جوانان وطن)) رو از روی وبلاگم بردارم. اما اول صبح که از خونه بیرون رفتم چند تا خونه اون طرف تر  ... کمتر از صد متر... دیدم سرباز های نیروی هوایی  مشغول گذاشتن حجله و بستن پرچم های تسلیت بودند. جلوتر که رفتم... دوتا عکس به دو تا حجله بود. دو تا جوون رعنا... دوتا جوون متخصص ... دو تا جوون لایق ... دو تا خلبان...

متاسفانه در حادثه ی سقوط    F14 در بوشهر دو تا دیگه از جوانان وطن آسمونی شدند.

شهید سرهنگ دوم خلبان علی رضا کریمایی و شهید سرگرد خلبان مصطفی فصیحی.

یادشون گرامی

تصویری از شهید کریمایی در سریال شوق پرواز

ظاهرا خلبان شهید کریمایی یه پسر ۸ ساله به نام آرش دارند.کمی بزرگتر از علی رضا احمدی روشن.

نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

"احمدی روشن" یا "فرهادی" یا هر دو پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 22:14

 پیش از آمدن به اینجا همواره فکر می کردم که از چه کسانی سخن بگویم و تشکر کنم. از پدرم؟مادرم؟همسرم؟دخترم؟دوستانم؟ ولی الان که فکر می کنم هیچ چیزی را بهتر از این نمی بینم که از مردم سرزمینم ایران تشکر کنم. مردم ایران مردم صلح طلبی هستند. مردم ایران دوست داشتنی ترین مردم دنیا هستند.

این جملات را اصغر فرهادی هنگام دریافت جایزه بیان کرد...

چند روز قبل داشتم سر کلاس به بچه ها می گفتم که سعی کنند به جایی برسند که سرشون به تنشون بیارزه. گفتم سعی کنند بشند مثل احمدی روشن. باعث افتخار و سربلندی یک ملت. و کلی حرف های دیگه در این باب...

بعد از کلاس یه دانش آموز اومد و گفت آقا من در خودم نمی بینم مثل احمدی روشن بشم اما خیلی دوست دارم و فکر می کنم استعداد این رو هم دارم که مثل اصغر فرهادی بشم . به نظر شما این هدف خوبیه؟

هرچی به مغزم فشار اوردم دلیلی پیدا نکردم  که نظر مخالفی بدم. لبخندی زدم و گفتم چه عالی. موفق باشی... و رد شدم.

راستش من فیلم فرهادی رو ندیدم اما جملات بالا نمی تونه از یه آدم مغرض یا خائن یا به اصطلاح امروزی غیر خودی باشه. به نظرم میشه به فرهادی هم افتخار کرد. منظور من مقایسه ی این دو نفر نیست .پس کسی موضع گیری نکنه.مسئله ی من اینه که فرهادی بودن گناهه یا نه؟ به هر حال از یه فوتبالیست یا وزنه بردار کار مهمتری کرده فکر می کنم. نمیدونم چرا بایدفرهادی رو انکار کرد یا ازش حرفی نزد یا بدتر بخاطرش شرمنده بود. یا من نمی فهمم ....یا......شاید.... بازم من نمی فهمم.

نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

شهید مصطفی احمدی روشن صبح امروز در پی یک اقدام تروریستی به شهادت رسید.وی دانش‌آموخته رشته صنعت نفت دانشگاه صنعتی شریف و معاون بازرگانی سایت هسته‌ای نطنز بود.ساعت ۸:۳۰ صبح امروز یک ‌موتورسیکلت با پرتاب دو بمب ثانیه‌‌ای به داخل یک دستگاه پژو ۴۰۵ در خیابان سیدخندان ابتدای خیابان گل نبی این خودرو را منفجر کرد.‌این خودرو دو سرنشین داشته که یک نفر از آنها شهید مصطفی احمدی روشن بود که به شهادت رسید. همچنین یکی از همراهان مجروح وی نیز در بیمارستان شهید شد.شهید احمدی روشن در سال 80 و در دوران تحصیل خود در این دانشگاه در پروژه ساخت غشاهای پلیمری برای جداسازی گازها که برای اولین بار در کشور انجام می‌­شد، همکاری داشته است.






 خدا بیامرزه عارف قزوینی رو

از خون  جوانان  وطن لاله  دمیده

از ماتم  سرو  قدشان، سرو خمیده

در سایه  گل بلبل از این غصه  خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه كج رفتاری ای چرخ ،...



نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

بدون شرح 2 سه شنبه بیستم دی 1390 23:41
زن زیـبایی بـه عـقـد مـرد زاهـد و مومنی در آمـد. مرد بسیار قانع بود و زن تحمل این همه
ساده زیستی را نداشت. روزی تاب و توان زن به سر رسید و با عصبانیت رو به مرد گفت:
حـالا کـه بـه خـواسته های من توجه نمی کنی ، خود به کوچه و برزن می روم تا همـگان
بدانند که تو چه زنی داری و چگونه به او بی توجهی می کنی ، من زر و زیور می خواهم!
مـرد در خـانه را باز کـرد و رو به زن می گوید: برو هر جا دلت می خواهـد! زن با نـابـاوری
از خانه خـارج شد ، زیبا و زیبنده! غروب به خانه آمد. مرد خندان گفت: خوب! شهر چطور
بود؟ رفتـی؟ گشتـی؟ چه سود که هیچ مردی تو را نگاه نکرد. زن متعجب گفت: تو از کجا
مـی دانی؟ مـرد جواب داد: و نیز می دانم در کوچه پسرکی چادرت را کشـید! زن باز هـم
مـتعجـب گفـت: مـگر مـرا تعقیب کرده بودی؟ مرد به چشمان زن نگاه کـرد و گفـت: تمـام
عـمر سـعی بر این داشتم تا به ناموس مردم نگاه نیاندازم، مگر یکبار که در کـودکی چـادر
زنی را کشیدم!
نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

بدون شرح سه شنبه بیستم دی 1390 20:35
 30 نغر از نمایندگان فعلی مجلس که برای انتخابات مجلس نهم نام‌ نویسی کرده‌اند، رد صلاحیت شده‌اند و احتمال دارد که این تعداد بیشتر هم باشد.

 به گزارش اعتدال(www.etedaal.ir)، اسامی برخی نمایندگان مجلس هشتم که بر اساس شنیده‌ها صلاحیت آنها تایید نشده به شرح زیر است:

1-    علی مطهری نماینده تهران
2-     علی عباسپور تهرانی فرد نماینده تهران و رئیس کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس هشتم
3-    حمیدرضا کاتوزیان نماینده تهران و رئیس کمیسیون انرژی مجلس هشتم
4-    علیرضا محجوب نماینده تهران
5-    انوشیروان محسنی بند پی نماینده چالوس و نوشهر
6-    داریوش قنبری نماینده ایلام
7-    محمد مهدی شهریاری نماینده بجنورد
8-    قدرت الله علیخانی نماینده قزوین
9-    حمید خسته بند نماینده بندر انزلی
10    - فرهاد دلق پوش نماینده آستارا
11    - مجید نصیرپور نماینده سراب
12    - نادر قاضی پور نماینده ارومیه
13    - عباسعلی نورا نماینده زابل
14    - احمدرضا دستغیب (فرزند فخرالدین) نماینده استان فارس
15    - داود محمدجانی نماینده استان فارس
16    - علی اصغر حسنی نماینده استان فارس
17- کرمی عبدالجبار نماینده سنندج ، کامیاران و دیواندره
18-  یونس اسدی نماینده مشکین شهر
19- وکیل سپه اجیرلو نماینده پارس آباد و بیله سوار
20-  اقبال محمدی نماینده مریوان و سروآباد
21- جلال محمود زاده نماینده مهاباد
22- سلیمان جعفرزاده نماینده  ماکو و چالدران
23-  علی زنجانی حسنلویی نماینده نقده و اشنویه
24- علی اصغر حسنی نماینده لارستان و خنج
25-  غفار اسماعیلی نماینده هشترود و چاراویماق
26- موسی الرضا ثروتی نماینده بجنورد ، جاجرم، مانه، سملقان و گرمه
27- سید عماد حسینی نماینده قروه و دهگلان
28- سیدمهدی صادق نماینده آستانه اشرفیه و بندر کیاشهر
29-  فاطمه آجرلو نماینده کرج ، اشتهارد و آسارا
30-  مصطفی مطورزاده نماینده خرمشهر

نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
 

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند

در حال مستاصل شد ....

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.

گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی...

نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...

قدری پایین تر آمد.

وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت:
ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری میکنی؟
آنهار ا خودم نگهداری میکنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو میدهم.

وقتی کمی پایین تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم که بی مزد نمیشود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: 
مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یک غلطی کردیم غلط زیادی هم که جریمه نداره

نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

ما ادم کوچولوها چهارشنبه چهاردهم دی 1390 9:39

داستان کاملا واقعی
دو دوره پیش مجلس وقتی 27-۲۸  ساله بودم و مخم بیشتر از حالا خام بود ، در آخرین ساعات ثبت نام نامزد های انتخاباتی ، بعد از 14 ساعت کلاس رفتن، از شاهین شهر عازم اصفهان بودم. ناگهان ماشین یه آدم بزرگ و خاص از کنارم به سرعت گذشت و به سمت فرمانداری پیچید. من هم که سرطان فضولی داشتم بی اراده پیچیدم. بعد از پارک ماشین سامسونت به دست مثل آدم بزرگ ها رفتم داخل. هرچه چشم انداختم از آون اقا بزرگه خبری نبود.فقط یه آقای تقریبا پیر مرد نشسته بود پشت میز. تا من رو دید با احترام از جا بلند شد و اومد از پشت میز به طرفم و دست داد و گفت : بفرمایید در خدمتم.

من موندم چه جوابی بدم . نمی شد گفت اومدم آب بخورم یا اومدم دستشویی. یهو از دهنم پرید اومدم برا ثبت نام مجلس.

پیر مرد بدون اون که بره به طرف میزش ،یه نگاه نافذ و عاقل اندر... به من انداخت و اونچه رو باید فهمید و مهربان و تاحدودی تحقیر آمیز پرسید: 30 سالت شده پسرم؟

 گفتم: نه. آقاهه باز هم با محبت گفت: پس برو عزیزم هر وقت سی سالت شد بیا.


الان که کمی مخم پخته تر شده متوجه می شم منظور اون مرد محترم این بود که برو وقتی بزرگ شدی بیا و من الان می فهمم که هنوز اونقدر بزرگ نشدم که وعده های بزرگ بدم .گردنم اونقدر کلفت نشده که دین بزرگ روش باشه  و توانایی توجیه اونچه رو که گفتم و نکردم ندارم. پس بهتره به معلمی خودم برسم و با جوون های پاک و دوست داشتنی که مثل من کوچولو اند و کسی هم براشون تره خرد نمی کنه خوش باشم.

نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

عاشورایی(با تاخیر) جمعه هجدهم آذر 1390 10:8

امشبی را شه دین در حرمش مهمان است مکن ای صبح طلوع
صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است، مکن ای صبح طلوع

این شعر را سال هاست در هیات های عزاداری و در شب های عاشورا بارها و بارها می خوانند و بر سر و سینه می زنند بدون اینکه بدانند از زبان چه کسی جاری شده و شاعر آن کیست؛ مرثیه سرایی که فرزندش را به عنوان اسوه تقوا و مرجع بزرگ شیعیان می شناسند؛"کربلایی محمود بهجت" پدر ایت الله بهجت (ره).
 

شعر در ادامه مطلب  

ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

علت ترقی سه شنبه هفدهم آبان 1390 17:57
يارو نشسته بوده پشت بنز آخرين سيستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان ميرفته، يهو ميبينه يك موتور گازي ازش جلو زد! خيلي شاكي ميشه، پا رو ميگذاره رو گاز، با سرعت دويست از بغل موتوره رد ميشه. يك مدت واسه خودش خوش و خرم ميره، يهو ميبينه متور گازيه غيييييژ ازش جلو زد! ديگه پاك قاط ميزنه، پا رو تا ته ميگذاره رو گاز، با دويست و چهل تا از موتوره جلو ميزنه. همينجور داشته با آخرين سرعت ميرفته، يهو ميبينه، موتور گازيه مثل تير از بغلش رد شد!! طرف كم مياره، راهنما ميزنه كنار به موتوريه هم علامت ميده بزنه كنار. خلاصه دوتايي واميستن كنار اتوبان، يارو پياده ميشه، ميره جلو موتوريه، ميگه: آقا تو خدايي! من مخلصتم، فقط بگو چطور با اين موتور گازي كل مارو خوابوندي؟! موتوريه با رنگ پريده، نفس زنان ميگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بيامرزه واستادي... آخه ... كش شلوارم گير كرده به آينه بغلت
 
نتیجه اخلاقی
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجا گیر کرده
نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

آداب مدیریت سه شنبه هفدهم آبان 1390 17:49
Iran Eshgh group !
نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شودهنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتندروز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم.پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي.. پيرمرد با التماس گفتباور کنيد که هيچ ندارم.. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپردازچند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيستامير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت:خاموش باش،تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اندامير با صداى رسا گفت: و مسئول جهل شان نيز ما هستيم.. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند

روحش شاد، یادش گرامی باد

نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

از میان ایمیل هایم دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 12:52
خاطره ایی از استاد ما

چند روزی به آمدن عيد مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا" رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری "صدرا".

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز، خودش هم برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد 50 ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت: حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

"من حدودا 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند: نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...
اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

"باز کن می فهمی"

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
این برای چیه؟

"از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

"چه شرطی؟"

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.

***
استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟"
 
نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

زچشمم ازغمت جویی ز خون جاری است  فرزندم

                            چرا جای سرت بر شانه ام خالی است فرزندم؟

تحمل  کردنش  سخت  است  دنیا بی حضور تو

                              نمی دانی عجب دنیای غم باری است فرزندم

میان  کوچه  و  بازار  بغضم  را  فرو  خوردم

                            دلم پر خون از  این اندوه پنهانی است فرزندم

به جای دامن مادر سرت بر بالش خاک است

                              دریغا نوگلم ، جای تو  آن  جا  نیست فرزندم

نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

تا بهشت ...بدون توقف شنبه نوزدهم شهریور 1390 12:5
قرار بود امروز بیایی.. قرار بود امروز بیایی و رنگ تازه ای به زندگیمان ببخشی... به انتظارسراسر عشق و  در عین حال سخت و پر محنت مادرت پایان دهی. بیایی و بر لبان برادرت گل لبخند بشکفانی ... و امید تازه ای برای ادامه ی زندگی ام باشی.

چه شد که از آمدن به این دنیای خاکی پشیمان شدی؟ آن هم یک هفته ... فقط یک هفته به آمدنت... چرا چون جدت" آدم (ع) "خوردن سیب ممنوعه را تجربه نکردی تا قبل از رسیدن به بهشت اندکی هم توقف و هبوط در این دنیای خاکی داشته باشی؟

برایمان سخت است...خیلی سخت... زجر آور و کشنده... نیامده بودی اما بودی. با ما و ما با تو هر روز حرف می زدیم... یادت هست صدای دلنشین "یس" و "الرحمن" و "یوسف" که مادر برایت پخش می کرد تا راه هدایت را از همان آغاز بشناسی... و تو چه زیرک بودی که بوی بهشت را از آن صوت دلنشین و عرفانی استشمام کردی و مستقیم رفتی تا بهشت... بدون توقف.

خدایا ... خداوندا... امتحان بود یا ابتلا... نمی دانم. اما هرچه بود...سپاس ...راضیم به رضای تو،چرا که ...

"اگر با من نبودش هیچ میلی                           چرا ظرف مرا بشکست لیلی"

پروردگارا صبرمان عطا کن که جز این هرچه خواستیم داده ای و این را نیز داده ای ...اما بیشتر تا از این گذرگاه سخت به سلامت بگذریم.

   یاحسین...

 این بار نام تو را جور دیگری صدا می زنم چرا که قطره ای از اقیانوس غم هایت را تجربه کرده ام

یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله

نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

شعر حافظ ایمانی دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 22:36
بعد از مدتی سکوت ...

این شعر حافظ ایمانی خیلی به دلم نشست

به خال ِ روی بسم الله

 

 ادامه ی مطلب را ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

نتایج آزمون دکتری چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 23:59
 نتایج اولیه (چند برابر  ظرفیت) آزمون نیمه متمرکز دکتری اعلام شد

برای مشاهده وضعیت معرفی شدگان چند برابر ظرفیت آزمون نیمه متمرکز دکتری سال 1390 اینجا را کلیک نمایید

نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

جواب فرشاد عزیز (شناسایی الکل ها ) چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 23:54

برای شناسایی الکل ها ، آزمون های مختلفی وجود دارد که می توان از آنها به آزمون ؛ تشخیص هیدروژن فعال یا تست فلز سدیم ، آزمون آمونیوم هگزا نیتراتو سریم (IV) یا تست سریک آمونیوم نیترات ، تشخیص OH الکلی به وسیله استری شدن یا تست استیل کلرید ، آزمون کرومیک اسید یا جونز ، تشکیل گزانتات ، آزمون لوکاس ، آزمون N – برمو سوکسین ایمید (NBS) و آزمون پریدیک اسید  اشاره کرد .

ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

ترمودینامیک چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 6:50
مختصری از ترمودینامیک در ادام مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

به یاد روز معلم سال 87 شنبه دهم اردیبهشت 1390 23:35
در مراسم روز معلم مجتمع فجر ایرانیان استانبول شعری رو برای دانش اموزان و اولیا خوندم که خیلی مورد توجه قرار گرفت به یاد همه ی دانش آموزان خوبم و به خصوص بچه های فجر استانبول اون شعر رو در ادامه ی مطلب تقدیم می کنم

سلام علیکم حال و احوالتون                                   الهی که زیاد شه اموالتون...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |

به یاد معلمان خوبم شنبه دهم اردیبهشت 1390 23:26
سلام

روز معلم را به همه ی همکاران عزیزم تبریک می گویم و امیدوارم در سایه ی لطف خداوند متعال همیشه سالم و سعادتمند و پیروز باشند.

از معلم های خودم هم  تشکر می کنم هر چند کلام من در مقابل لطف انها

 ناچیز است خاطره ی محبت های معلمانم را با دکر نامشان دوباره مرور

می کنم

سرکار خانم معصومه اسماعیلی و سرکار خانم سامع مربیان کودکستان

سرکار خانم زهرا جمالی معلم خوب کلاس اولم

جناب آقای دکتر حسین ایراندوست

جناب آقای مرحوم محمد رضا عمرانی ( روحش شاد)

جناب آقای علی طلایی

جناب آقای هوشنگ جعفری

جناب آقای محمد میرزا حیدریان

جناب آقای محمد رضا معینیان

جناب آقای مجیدی فر

جناب آقای سروش خردمند

جناب آقای بهمن طلایی

جناب آقای محمود شفیعی

جناب آقای حسینعلی صانعیان

جناب آقای احمد خدایی

جناب آقای عارف پناه

جناب آقای حاج رضا مختاری

جناب آقای مصطفی مختاری

جناب آقای حسن محمدیان

جناب آقای عباسعلی دهقان

جناب آقای علی اسماعیلی

جناب آقای حدادیان

جناب آقای فتحیان

جناب آقای رضا واسعی

جناب آقای امیر حسین فیروز فر

جناب آقای عبدالرضا شیبانی

جناب آقای عباسعلی ایراندوست

جناب آقای محمد مختاری

جناب آقای مهدی خدایی

جناب آقای همایون مقصودی

جناب آقای محمود مقصودی

جناب آقای غلامعلی اسماعیلی

جناب آقای محمود یزدانپرست

جناب آقای هاشمپور

جناب آقای پرویز هدایتی

جناب آقای رضاقلی هدایتی

جناب آقای رضا شهابی نژاد

جناب آقای پارسا

جناب آقای محمد رضا صادق

جناب آقای جمشیدیان

جناب آقای اکبر طلایی

جناب آقای جهانگیر بیکی حسن

جناب آقای اسدیان

جناب آقای خاکسار

جنابان آقایان حسن و حسین صمیع

جناب آقای بیژن صانعیان

جناب آقای غلامحسین حیدریان

جناب آقای فرهاد خردمند

جناب آقای رفیعی

جناب آقای علایی

جناب آقای محمد رضا متوسلی

جناب آقای میرکی

جناب آقای حسین مختاری

جناب آقای حسین اسفندی

جناب آقای باصفا

جناب آقای طاحونه

مرحوم مغفور زنده یاد جناب آقای مختاری

جناب آقای خداپناه

جناب آقای ابراهیم وطن خواه

جناب اقای استاد جعفر پیشه

جناب آقای حقیقی

جناب آقای کلاگر

جناب آقای خرامش

جناب آقای  دکتر میر خانی

جناب آقای دکتر فقیهیان

جناب آقای دکتر فیروز

جناب آقای دکتر لقمانی

جناب آقای دکتر محمد پور

جناب آقای دکتر زینی

جناب آقای مهندس ارباب جلفایی

جناب آقای دکتر طالبی

جناب آقای دکتر شاهرخیان

جناب آقای دکتر مقدم

جناب آقای  دکتر یداللهی

جناب آقای دکتر علوی

جناب آقای دکتر حبیبی

جناب آقای دکتر باستانی

جناب آقای  دکتر شهرام تنگستانی نژاد

جناب آقای  دکتر رضا کریمی شرودانی

جناب آقای  دکتر جعفر حسینعلی زاده ی خراسانی

و جناب آقای محمد کاظم امینی  

اگر نامی را فراموش کرده ام از نقص طرفیت حافظه ی من است که خاطر این همه بزرگوار در آن

نمی گنجد   امید که مرا عفو نمایند

خداوندا به تمامی این سروران که به یاد آوردم و یا آنهایی که به یاد نیاوردم عزت دو جهان عطا کن

نوشته شده توسط حسن متقی  | لینک ثابت |