اخلاق

روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت :

اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1

اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10

اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100

اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000

ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000

صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد
و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید : نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران .

انتظار

تمثیل زیبای مرحوم حاج اسماعیل دولابی درخصوص انتظار فرج

اسماعیل دولابی.jpg


مرحوم حاج اسماعیل دولابی از علمای برجسته و از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظار فرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.
آن مرحوم می فرمایند:پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم
خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند

...

یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید
یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند
یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم
اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا را
می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسد
هی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید. دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست
توی دلش هم گاهی می‌گفت اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم
آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شود
وقتی همه جا را ریخت به هم، آن وقت آقا آمد
ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد
زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش
شرور که نیستی الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش
نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن
خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید

بعد از مدت ها...

سلام

بعد از مدت ها سلام... این چند وقت اینقدر مشغول کار و امور تحصیلی بودم که از خودم غافل شدم .

هزار هزار فکر و ایده داشتم. اما وقتی به من اعتماد شد به چند دلیل نتونستم اونی رو که می خواستم به سر انجام  برسونم .به چند دلیل:

ا- خیلی از ایده هام ایده ال بودند.

۲- توانایی من کمتر از اونی بود که فکر می کردم.

۳- اشتغال همزمان به تحصیل.

۴- بی انگیزگی بچه ها و حتی اولیا برای تغییر.

۵- مقاومت تاریخی ما در برابر تغییرات

۶- اشتغال بیش از حد به امور بخش شبانه روزی و به خصوص تامین مالی خورد و خوراک و هزینه های غذایی و خوابگاهی

و...

اما امیدوارم با توجه به این که درس هام در این ترم سبک تره و تا حدودی من با شرایط و شرایط با من سازگار تر شده و از همه مهم تر پوستم کلفت تر شده ، بتونم بخشی از برنامه هام رو اجرا کنم تا ببینم خدا چی می خواد. برام دعا کنید که به شدت نیازمندم.