خاطراتم 4
رسیدیم میمه و از هم جدا شدیم . روز پنج شنبه بود و من شنبه با سرکار خانم استاد یگانه درس زبان عمومی داشتم اون هم ساعت هفت صبح . اولین جلسه ی کلاس کاملا انگلیسی بود . بعضی ها مثل من به لطف سخت گیری های دبیران زبان بسیار خوبمان یه چیزهایی می فهمیدم اما جواب دادن درست حسابی رو نه .فقط yesو no و حرکت سر.بعضی ها هم اصلا هیچی به هیچی .یه عده ی کمی هم کاملا در بحث شرکت می کردند و ما هم با حسرت نگاه می کردیم. کلاس ها یکی پس از دیگری که هر کدام خاطراتی دارند . تا یکی دو روز مینی بوس سواری مفصلی داشتیم تا این که روز سوم یا چهارم خوابگاه دادند . اتاق 21 خوابگاه 3. اولین نفری بودم که کلید گرفتم و ساکی رو که چند روز به من یا بهتره بگم من بهش اویزون بودم رو بردم تو. در اتاق رو بستم و اومدم بیرون که برم کلاس ریاضی 1 که دیدم یه آقای کت شلواری ، سه تیغه، با عینک آفتابی و یه سامسونت... خلاصه کلی آدم حسابی اومد طرف همون اتاق. اونقدر دستپاچه شدم که بلند سلام کردم . اون هم با تعجب عینکش رو برداشت و جواب داد و دست دراز کرد و گفت :(امیر) هستم.مثل اینکه با هم هم اتاقیم از اون بچه تهرونی های اصیل. تو دلم فکر می کردم که من قراره با این چه جوری یه سال رو سر کنم...
تا غروب تو همین فکرا بودم اومدم خوابگاه دیدم یه نفر دیگه هم اومده اون رو می شناختم . محمد . اون هم دبیری شیمی بود مثل من . اسمش رو از تو روزنامه دیده بودم. و اولین نفری بود که تو کلاس شناخته بودمش. با امیر تو اتاق بودند و با هم حرف می زدند . تازه فهمیدم که امیر هم کلاسیمه و من گیج این چند روز ندیدمش.شیمی محض بود. محمد اهل گناباد ( بعدا درباره ی محمد بیشتر میگم قسمت بود که من و محمد خیلی جاها با هم باشیم گاهی حتی بدون اراده ی خودمون) و امیر هم که بچه تهرون. شب محمد ذ( پسر عمه) که اون هم فکر کنم اتاق 47 همون خوابگاه بود اومد دنبالم که بریم شام. من هم اتاقی هام رو معرفی کردم و همگی خوش بخت شدیم؟ از بعد شام تا حدود 2 نصف شب هی جوک گفتیم و خندیدیم. انصافا امیر با آدمی که من تصور می کردم خیلی فرق داشت. فوق العاده با حال و شیطون؟؟؟ بعدها کاظم هم که بچه ی داراب بود و شیمی کاربردی به اتاقمون اضافه شد.ویژگی شاخص کاظم این بود کهقدش برابر مجموع قد من و محمد بود. تا زانو بیشتر رو تخت جا نمی شد.


من و کاظم( ۱۳۷۲ خوابگاه) من و محمد و علی رضا(نوروز ۸۷ مکه)
از حضورتون در وبلاگم ممنونم